على اكبر دهخدا
947
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود . ستودن ستمكاران مروت تباه كند . منسوب به بوزرجمهر . نقل از تاريخ گزيده . ستودهء جاهلان جاهلان باشند . از قابوسنامه . ستودهء جاهلان نكوهيدهء خواص بود . از قابوسنامه . نظير : حسنات الابرار سيئات المقربين . ستوده كسى كو ميانه گزيد * ( . . . تن خويشرا آفرين گستريد . . . ) فردوسى . رجوع به : اسب راه آنست . . . ، شود . ستوده نباشد سر بادسار * بر اين داستان زد يكى هوشيار كه گر باد خيره نجستى ز جاى * مگر يافتى چهره و دست و پاى . فردوسى . رجوع به : سبكسر سبكتر . . . ، شود . ستور را به پاى عقبه جو دهند سود ندارد . تمثل : و اگر پندارى فردا توبهء تو آسانتر خواهد بود از امروز اين از جهل است كه هرچند تأخير بيش كنى دشوارتر بود . آنگاه چون بمرك نزديك شد چنان بود كه . . . از كيمياى سعادت . نظير : جو پاى كتل سود ندارد . ستور لگدزن گرانبار به * ( چه نيكو زده است اين مثل پير ده . . . ) سعدى . ستورى گوهرى بايد تك ناورد و جولانرا * ( سوارى كاردان بايد صف پيكار و كوشش را . . . ) معزى . ستون بزرگيست آهستگى * ( همان بخشش و داد و شايستگى . ) فردوسى . ستون خانه شكستى فرود آن منشين * طناب خيمه گسستى نشيب آن مگذر . قاآنى . نظير : يكى بر سر شاخ بن مىبريد * خداوند بستان نظر كرد و ديد بگفتا گر اين مرد بد مىكند * همانا كه با نفس خود مىكند . سعدى . در اوراق سعدى چنين پند نيست * كه چون پاى ديوار كندى بايست . سعدى . ستون خرد بردبارى بود * چو تيزى كنى تن بخوارى بود . فردوسى . رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود . ستون خرد داد و بخشايش است * ( . . . در بخشش او را چو آسايش است . فردوسى . رجوع به : اسكندر روميرا . . . و رجوع به احسان همه خلق . . . ، شود . ستيزآورى كار اهريمن است * ستيزه بپرخاش آبستن است . اسدى . رجوع به : اللجاج شوم ، شود . ستيزه بپرخاش آبستن است * ستيزهگرى كار اهريمن است . اسدى . ستيزه به جائى رساند سخن * كه ويران كند خانهاى كهن . فردوسى . رجوع به : اللجاج شوم . . . ، شود .